تولد

امروز

تولد منه

 

 

بچه ها از لطفتون واقعا سپاسگذارم

 اونهايی که با تبريکاشون از هر طريق

منو شادمان کردن سپاسگزارم...

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤

تبريک

شاهرخ جان

انتخاب و انتصاب شايسته جنابعالی را به سمت مديريت آن شرکت وزين

 به شما و همسر خوبتان تبريک عرض می نمايم .

باشد که درتمام مراحل زندگی اين چنين موفق باشيد .

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤

خروس، نماد حيوانی حاکم بر سال ۱۳۸۴

 
 
 
گاهشمار با علامتهای حيوانها
گاهشمار با علامتهای حيوانها
بر مبنای باورهای ديرينه در مشرق زمين و بين ملت های آريايی سال بر گردش دوازده صورت يا نماد متکی است. اين دوازده نماد حيوانی هريک دارای خصوصياتی است و هرکدام بر يک سال حکومت می کنند.

بر هر دوازده ماه سال هم نماد حيوانی ديگر حاکم است که آنها هم ويژگی های خود را دارند.
بر هر ماه هم يکی از عناصر چهار گانه آب، باد، خاک، آتش حاکم است که هر عنصر هم دارای خصوصياتی ويژه است.

نمادهای حيوانی دوازده گانه ای که بر سال حاکم اند، عبارتند از: موش، گاو، ببر، گربه ( يا خرگوش )، اژدها ( يا نهنگ )، مار، اسب، بز( يا گوسفند )، ميمون، خروس ( يا مرغ )، سگ و خوک.

شرقی ها معتقدند اتفاقات هر سال از شخصيت حيوان نمادينش متاثر است. احتمالا اين هم فانتزی باقيمانده از دوران باستان است.

صدای قوقولی قوقو می آيد

نماد حيوانی حاکم بر سال 13۸۴ جناب خروس است که با گردنی افراشته و قدم هايی محکم از جمعيت زير فرمان خود سان می بيند! درست مثل يک ژنرال در مراسم رسمی پادگان های ارتشی.

بر مبنای باورهای شرقی سال خروس سال نظاميان و ديکتاتورهاست. سالی است که در طول آن قدرتمداران هيچگونه بی احترامی يا اعتراضی را تحمل نمی کنند.

خروس سال پيشرفت های وسيع نظامی و به قدرت رسيدن نظاميان و زورمدارهاست. در اين سال حتی بحث های سياسی می تواند دردسر آفرين باشد. برای اعتراض و آزادی های سياسی بايد منتظر سال ديگر بود که سال سگ است.

چينی ها بر اين باورند که خروس سال يک دنده هاست. خروس آنقدر خودخواه است که برای اثبات عقيده اش حالت تهاجمی به خود می گيرد.

سالی است که سياستمدارهای راستين به مرخصی می روند و نظاميان و رفتارهای خشن نظامی بر جوامع حاکم می شود. البته سال خيال پردازها و روياپردازها هم هست. سال قول های بزرگ و عمل های کوچک است. سال مرگ قهرمانان شجاع و متهور و لاف زن و سال شهرت های کاذب است.

سال فيلسوف های پرگو و افراط و تفريط و سختکوشی مستمر و کم ثمر است.

در مجموع شرقی ها معتقدند سال خروس سال سختی برای زندگی کردن است. امکان بيکاری، بی پولی و کمبود مواد غذايی وجود دارد و در نقاطی از جهان ممکن است قحطی رخ دهد.

امسال سال ترقی نظاميان است. تعدادی از آنها به دليل شجاعت و تهورشان تحسين خواهند شد.
اما همه چيز در سال خروس اينقدرها بد نيست. يا دستکم بر مبنای طالع بينی های شرقی برای متولدين همه سال ها به يکسان سخت نخواهد گذشت. سال خروس برای متولدين سال هايی که بر آنها موش ( متولدين سال های ۱۳۲۷، ۳۹، ۵۱، ۶۳ و ۱۳۷۵)، گاو( متولدين سال های ۱۳۲۸، ۱۳۴۰، ۵۲، ۶۴ و ۱۳۷۶ )، اژدها ( متولدين سال های ۱۳۱۹، ۳۱، ۴۳، ۵۵، ۶۷ و ۱۳۷۹ )، اسب ( متولدين سال های ۱۳۲۱، ۳۳، ۴۵، ۵۷، ۶۹ و ۱۳۸۱)، خروس ( متولدين سال های ۱۳۲۴، ۳۶، ۴۸، ۶۰، ۷۲ و ۱۳۸۴ ) و خوک ( متولدين سال های ۱۳۲۶، ۳۸، ۵۰، ۶۲ و ۱۳۷۴ ) حاکم است، سال خوب و موفقيت آميزی خواهد بود.

متولدين سرشناس سال خروس

به نوشته پائولا دلسول در کتاب طالع بينی چينی به ترجمه شهره شيرزاد با توجه به ويژگی های خروس، به نظر می رسد برخی از خروس های سرشناس تاريخ يونيفورم نظامی برتن دارند، مانند: ريشليو، گوبلز، کلبر و ريموند اليور.

ماری دومديسی و پل ششم هم متولد سال خروس اند. از نويسندگان سرشناسی که در سال خروس متولد شده اند، می توان از فرانسوا مورياک، آندره موروا، ويليام فالکنر، دکارت، کيپلينگ، لافونتن و کولت نام برد.

اما يک خروس سرشناس هم در ميان ياغيان و طاغيان وجود دارد. کلايد گانگستر معروف آمريکايی که فيلم بانی و کلايد بر اساس سرگذشت او ساخته شد هم متولد سال خروس است.

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

سيزده به در، خاستگاه و ريشه ها

 
 
 
 
.
چرا سال 12 ماه دارد و چرا جشن نوروز 12 روز است ؟ چرا روز سيزدهم مردم به کوه و در و دشت پناه می برند و آن همه شادمانی می کنند؟

انسان باستانی گمان می برد که عمر جهان 12 هزار سال است و در پايان دوازده هزار سال، عمر جهان به پايان خواهد آمد و جهان هستی نابود خواهد شد.

بهرام فره وشی استاد فقيد دانشگاه تهران که در باره ايران باستان مطالعات ارزشمندی دارد، نوشته است که « در اساطير ايرانی عمر جهان 12 هزار سال است و عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده است و پس از اين 12 هزار سال دوره جهان بسته می شود و انسان هايی که در جهان هستی، وظيفه آنها جنگ در برابر اهريمن است، پس از اين دوازده هزار سال، بر اهريمن پيروزی نهايی می يابند و با ظهور سوشيانت ( سوشيانت نقش امام زمان را در دين زرتشتی دارد ) آخرين نيروی اهريمن از ميان می رود و جنگ اورمزد بر ضد اهريمن با پيروزی پايان می يابد ».

مهرداد بهار، متخصص فقيد اساطير و آئين های ايران باستان نيز ضمن نقل افسانه ای به همين مضمون يادآور می شود که « توجيه اساطيری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزارساله هستی، بهترين توجيهی به نظر می رسيد که در چارچوب اعتقادات کهن می گنجيد».

به نوشته او جشن های دوازده روزه آغاز سال نيز با اين سال دوازده ماهه و دوره دوازده هزار ساله عمر جهان مربوط است. انسان آنچه را در اين دوازده روز پيش می آمد، سرنوشت سال خود می انگاشت. « از پيش از نوروز انواع دانه ها را می کاشتند و هردانه ای که در طی اين دوازده روز بهتر رشد می کرد، آن دانه را برای کاشت آن سال به کار می بردند و گمان داشتند اگر روزهای نوروزی به اندوه بگذرد، همه سال به اندوه خواهد گذشت».

به اين ترتيب همانگونه که پس از دوازده هزار سال، جهان به پايان می آمد و آشفتگی نخستين باز می گشت، دوازده روز جشن نوروز نيز، يک روز آشفتگی در پی داشت و آن روز، روز سيزده نوروز بود.


بهار می گويد « نحسی سيزدهم عيد نشان فروريختن واپسين جهان و نظام آن بود ».

اما بسياری از محققان اساسا به نحسی سيزده عقيده ندارند و می گويند که چنين چيزی در ايران باستان وجود نداشته و عدد 13 مانند همه روزهای ديگر ميمون و مبارک بوده و نام روز سيزدهم هر ماه « تير » نام داشته و در 13 تير ماه که نام ماه و روز برابر می شده، جشن « تيرگان » برپا می شده است که جشنی بزرگ مانند مهرگان بوده است.

دنباله اين جشن هنوز در پاره ای مناطق ايران از جمله مازندران وجود دارد و به « تير ماه سيزده شو » ( شب سيزدهم تيرماه ) شهرت دارد.

سيزدهم فروردين که بر اساس نام گذاری روزها در ايران قديم به روز « تير » موسوم بود، به ايزد باران تعلق داشت. در آئين مزد يسنا و در باور مردم پيش از زرتشت، اين ايزد همواره با ديو خشکسالی در مبارزه است. اگر پيروز شود باران می بارد و چشمه ها می جوشد و رود ها جاری می شود، وگرنه، خشکسالی حاکم خواهد شد.

بنا به نوشته کورش نيکنام در « آئين ها و مراسم سنتی زرتشتيان »، در ايران باستان پس از برگزاری مراسم نوروزی و هنگامی که سبزه از زمين می روييد و گندم و حبوبات سبز می شد، در روز سيزدهم که به ايزد باران تعلق داشت، مردم به دشت و صحرا و کنار جويبار ها می رفتند و به شادی و پايکوبی می پرداختند و آرزوی بارش باران می کردند.

بعضی از محققان از جمله دکتر روح الامينی شباهتی بين سيزده به در و عيد پاک می بينند و علاوه بر همزمانی، مانندگی دو مراسم را دليل هم ريشه بودن اين دو آئين می دانند.

هرآينه روز سيزدهم نوروز، چه نماد پايان عمر 12 هزار ساله جهان باشد و چه نباشد، امروزه بيشتر نشان پايان جشن های 12 روزه نوروزی است تا کار و زندگی به روال معمول از سر گرفته شود و يک سال ديگر در تلاش معاش و بهبود زندگی بگذرد و اين دوره همچنان با چرخ روزگار تکرار گردد. تکراری که مانند همه تکرار های طبيعی و کيهانی چون طلوع و غروب خورشيد با شکوه و نامکرر جلوه می کند.

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

تهران، نوروز پنجاه سال قبل

 
 
نمايی از خيابان ناصريه تهران
تصوير خيابان ناصريه و نمايی از شمس العماره که گاراژ يا به زبان امروزی پايانه مسافری تهران بود (عکسهای تهران قديم از سايت مرکز مطالعات تاريخ معاصر ايران است)
پنجاه سال قبل در تهران، شهری با هوای پاک و آسمان صاف و جمعيتی کمتر از دو ميليون نفر، نوروز جلوه ای به تمامی عيدانه می گرفت . جلوه ای که امروز، گسترش شهر و تحولات درونی آن از آن همه، چيزی نگذاشته است و همزمان با رشد عمودی و افقی شهر، و دگرگونی روابط انسانی و رفتارهای جمعی، نوروز هم جلوه های تازه گرفته است.

نوروز در آن سال ها از سه چهارهفته پايان اسفند با شلوغی بازار و خيابان های اصلی شهر خود را خبر می داد. گرچه بالاتر خريدهای نوروزی خود را از وسط شهر، نادری و لاله زار – مغازه های بزرگ پيدايش و جنرال مد و فروشگاه فردوسی – می کردند، اما هنوز خياطان و کفاشان سرشان چنان شلوغ می شد که نشان می داد عادت قديمی سفارش دادن هنوز جای خود را به خريدهای آماده نداده بود.

از اوايل اسفند، هنوز برف در کوچه ها و خيابان ها بود که آخر هفته خريداران شهرستانی می رسيدند و بازار ارسی دوزها و لباس دوزها و طلاسازها را رونق می داد، و البته بازارمسگرها، صنفی که دوره گردانش با کوره هايی که در کوچه ها علم می کردند و ديگ و سه پايه و ماهی تابه ها را برق می انداختند و سياهی اجاق های نفتی و هيزمی را از نتشان دور می کردند، بوی قلع را به بوهای آشنای نوروز می افزودند اما بازار مسگرها هم پر رونق بود و بر دوش باربرها ديگ و ديگچه و ديگبر و سينی از بازار بيرون می زد.

ميهمان پذير و شلوغ

در آن سال ها، تهران که با داشتن ده، بيست هتل و نه بيش تر جای چندانی برای پذيرايی از ميهمانان نوروزی نداشت، هزاران نفر را در خانه های دوست و آشنا جا می داد و هنوز ميهمان پذير بود و جمعيتش در روزهای عيد تا دو برابر می شد، نه مانند سال ها بعد که نيمی از جمعيت چند ميليونی اش راهی شمال و جنوب می شدند و می شوند.

عکس از سايت مرکز مطالعات تاريخ معاصر ايران
درشکه های آب شاهی جای خود را به تانکرهای آب و پمپهای فشاری محلات دادند؛ تصويری از عامل توزيع آب در خيابان لاله زار، سال 1330 شمسی

شمس العماره ، گاراژ و به زبان امروزی ترمينال [ پايانه مسافری] تهران بود. از همين رو ترانه "دم گاراژ بودم يارم سوار شد" معنا داشت و بديع زاده " ماشين مشدی ممدلی " را سی چهل سالی بود که می خواند و همچنان وصف اتوبوس های فورد زمان جنگ بود که هنوز با صلوات درسربالايی ها ناله می کردند و مسافر می بردند تا سال های بعد که از اثر رونق صنعتی اتوبوس های بنز و ماگيروس مونتاژ ايران، جاده ها را پر کرد.

نسل قديمی تهران از آب خوش طعم اما آلوده آب انبارها سالکی به گونه داشت اما بعد از جنگ لوله کشی آب تهران شروع شده بود و خانه ها انشعاب داشتند اما نه در تمام محلات، درشکه های آب شاهی و سقاهای خيابانی جای خود را به تانکرهای آب و پمپ های فشاری محلات داده بودند. هنوز از قنات های سه گانه آب می گرفتند و ميرآب و برزن شهری [ شهرداری مناطق ] شب ها در غرب و شرق و شمال شهر هنگام تقسيم آب در جوها حکومتی داشتند.

برق نيز گرچه با دو نيروگاه بزرگ – آلستوم در شرق و جنرال موتور در غرب - تامين می شد اما هنوز به باغات اطراف و بسياری از خانه ها نرسيده بود و بنگاه های اجاره دهنده چراغ های زنبوری [ و البته ميکروفن و بلندگو و ظروف برای مجالس ] فراوان بودند.

وسيله ارتباط جمعی جز روزنامه و راديو نبود. شماره های مخصوص مجلات و روزنامه ها، پاورقی هايی که جای سريال های تلويزيونی به کار می آمدند به سرانجامی می رساندند تا سال نو قصه تازه ای آغاز کنند. برنامه های ويژه نوروزی راديويی از دو ماهی قبل همه هنرمندان را به خود مشغول می کرد.

تحويل سال

از نخستين ساعات تحويل سال، خوش حالی از پوشيدن لباس های نو، که درهر سطحی از طبقات به شدت رايج بود، کوچه ها را پر می کرد. مواظبت های اوليه تا کفش ها و کت و شلوارهای نو خيابان ها و کوچه های هنوز خاکی از طراوات نيفتند. مردان با کراوات های رنگی در کنار خانم هائی که بعضی کت و دامن به بر و برخی چادرهای مشکی براق به سر داشتند با بچه ها که اسکناس های نو عيدی را صدها بار می شمردند، در کوچه و خيابان راهی خانه بزرگ تر بودند.

کمتر خانه ای ناهار – و گاهی شام – روزهای عيد را به تنهايی صرف می کردند، جز ميهمانانی از شهرستان ها، هر که در خانه بود ميهمان داشت. رستوران ها و کافه ها معمولا تعطيل و بی رونق بود، هر چه بود در خانه ها می گذشت.

خانه های معمارساز همان بود که از قديم بود و هنوز موج نو معماری همه خانه ها را به حمام و وان مجهز نکرده بود، اين را می شد از شلوغی حمام های عمومی دريافت که در شب های عيد تا صبح داير بودند و لنگ و قطيفه های قرمز و رنگ به رنگشان بر بام و ديوار حمام چونان پرچم هايی پهن بودند.

عکس از سايت مرکز مطالعات تاريخ معاصر ايران
تهران با هتلهای معدودش جايی برای پذيرايی از ميهمانان نوروزی نداشت؛ تقاطع لاله زار و خيابان استانبول، مقابل کافه پارس و هتل لاله زار

تاکسی هايی که تازه دو سه هزاری از آن ها – بيش تر واکسهال و مرسدس ۱۷۰ – با رنگ های سياه و سپرهای سفيد، به راه افتاده بودند، مسافرانی را که می توانستند پنج ريال برای رفتن به مرکز شهر بپردازند، حمل و نقل می کردند اما معمولا روزهای عيد در خدمت خانواده خودشان بودند و در حال بردن آن ها به ميهمانی، درشکه ها که هنوز درحرکت بودند اما عيد، بازاری داشتند که تکانی هم به نرخ ها می داد، سه ريال را تا پنج ريال هم بالا می برد.

مسافران نوروزی تهران، از جمله سينماها و تئاترهای لاله زاری را رونق می بخشيدند، و البته مردان هم رفتن به شش کاباره شهر را از دست نمی دادند و شبی دمی به خمره ای می زدند.

نمايش های نوروزی، فيلم های نوروزی – جری لوئيس، نورمن ويزدوم، توتو و فرناندل – جوانان را شاد می کردند و غروب ها در تفرجگاه بهارزده و کوچه باغ های شميران را شور می بخشيدند و اين مهم ترين بخش از تهران نيم قرن پيش است که محو شده.

تصوير مانوس

اين تصوير مانوس تهران قديم را که هنوز نسل جوان با حسرت در فيلم های سينمايی و عکس های آن دوران دنبال می کند، اول بار جهش اقتصادی افزايش درآمد نفت و بار دوم انقلاب و جنگ ديگرگون کرد.

ساختمانهای بلند تهران
در ايام نوروز، نيمی از جمعيتی که در ساختمانهای بلند و شهرکهای اقماری تهران زندگی می کنند هم در شهر نمی مانند - عکس از خبرگزاری ايلنا

از دهه چهل خياطان و کفش های دست دوز از صحنه ناپديد شدند و سپس با پديد آمدن طبقه ای نو، مسافرت های نوروزی با تورهای ارزان به خارج از کشور باب شد و رفت تا اينک که با حضور سه ميليون ايرانی در خارج کشور، در روزهای نوروز تنها دوبی، شيخ نشين جنوبی خليج فارس تا سيصدهزار مسافر از ايران می گيرد که با صدها پرواز از شهرهای مختلف کشور راهی می شوند.

نوروز، پروازهای خارجی رونقی از جنس ديگر دارند، هزاران مهاجر ايرانی را در اين فرصت به زادگاه می برند و هزاران ايرانی را به ديدار بستگان مهاجر خود به بيرون از مرزها حمل می کنند و اين به جز آن که شش ميليون مسافر نوروزی است که از تهران به در می روند. شهری که عيدها در خانه هايش هزاران ميهمان داشت حالا ساکنانش با يک ميليون خودرو جاده های بين شهری را پر می کنند، چنان که از دوازده ميليون نفری که در آپارتمان های بلند و شهرک های اقماری آن متراکمند، نيمی هم در شهر نمانده اند.

تغيير فرهنگ حاکم، با بستن کاباره ها و تئاترهای لاله زار و افزودن پارک ها و مراکز مذهبی، تغيير شرايط اقتصادی که نرخ تاکسی را از پنج به ده هزار رسانده و دلار را از هفت تومان به نزديک نهصد بالابرده، گسترش وسايل ارتباطی ، شبکه های تلويزيونی ماهواره ای دور و نزديک، چنين می نمايد که همه مناسبات آشکار و پنهان مردم تهران را دگرگون کرده است.

اما با اين همه رويدادهای امسال – که در تصادم با ماه عزاداری محرم هم بود – و از جمله چهارشنبه سوری که گذشت و سيزده به دری که در پيش است نشان می دهد که نوروز آئينی است که با تغيير همه شرايط هم پايداری می کند و در شرايط و روابط دگرگون شده هم به حيات خود ادامه می دهد.

آيا لذت اسکناس های عيدی نو، که ديگر پنج و ده تومانی نيستند و چندين صفر بر کنار دارد، در جيب لباس های نوی نوروزی برای کودکان نسل اينترنت و بازيهای کامپيوتری، که بازار لوازم الکترونيک تهران را پر می کنند، همان مزه ای را دارد که زير دهان نسل پيشين داشت. اين سئوال را که می تواند جواب دهد.

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

حاجی فيروز نماد کدام اسطوره است ؟

 
 
 
.
همه ما در هفته پيش از نوروز، حاجی فيروز را با آن صورت سياه و لباس های قرمز در حاليکه دايره می زند و همان ترجيع بند قديمی و هميشگی را می خواند:" ارباب خودم سلام و عليکم، ارباب خودم بزبزقندی، ارباب خودم چرا نمی خندی و ..." ديده ايم.

همه می دانيم حاجی فيروز طلايه دار عيد نوروز است، اما اکثر ما از داستان شکل گيری اين اسطوره بی خبريم.

خانم دکتر کتايون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس در مصاحبه ای گفته است زنده ياد دکتر مهرداد بهار سالها پيش حدس زده بود سياهی صورت حاجی فيروز به دليل بازگشت او از سرزمين مردگان است و اخيرا خانم شيداجليلوند که روی لوح اکدی فرود ايشتر به زمين کار می کرد، به نکته تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان بنيادين ازدواج مقدس با نوروز و حاجی فيروز را تاييد می کند.

دکتر مزداپور می گويد:" نوروز جشنی مربوط به پيش از آمدن آريايی ها به اين سرزمين است لااقل از دو سه هزار قبل اين جشن در ايران برگزار می شده و به احتمال زياد با آيين ازدواج مقدس مرتبط است. تصور می شده که الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند."

دکتر صنعتی زاده اين الهه را "ننه" يا "ننه خاتون" نام داده، معادل سومری آن "نانای" و معادل بابلی و ايرانی آن "ايشتر" و " آناهيتا" است. تا آنجا که می دانيم اين الهه خدای جنگ، آفرينندگی و باروری است.

سپس دکتر مزداپور داستان اين ازدواج نمادين و اسطوره ای را که بنيادی ترين نماد نوروز است چنين شرح داد:" اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است) و او را برای ازدواج انتخاب می کند."

تموز يا دوموزی در اين داستان نماد شاه است. الهه يک روز هوس می کند که به زيرزمين برود. علت اين تصميم را نمی دانيم. شايد خودش الهه زيرزمين هم هست. خواهری دارد که شايد خود او باشد که در زيرزمين زندگی می کند.

اينانا تمام زيورآلاتش را به همراه می برد. او بايد از هفت دروازه رد شود تا به زيرزمين برسد. خواهری که فرمانروای زيرزمين است، بسيار حسود است و به نگهبان ها دستور می دهد در در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگيرند.

در آخرين طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گيرند و فقط استخوان هايش باقی می ماند. از آن طرف روی تمام زمين باروری متوقف می شود. نه درختی سبز می شود، نه گياهی هست و نه زندگی. و هيچکس نيست که برای معبد خدايان فديه بدهد و آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزير الهه را برای چاره جويی دعوت می کنند.

الهه که پيش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته، قبلا به او وصيت کرده بود که چه بايد بکند.

به پيشنهاد وزير خدايان موافقت می کنند يک نفر به جای الهه به زيرزمين برود تا او بتواند به زمين بازگردد و باروری دوباره آغاز شود. در روی زمين فقط يک نفر برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشيد؛ و او دوموزی شوهر الهه بود. به همين دليل خدايان مقرر می کنند. نيمی از سال را او و نيمه ديگر را خواهرش که "گشتی نه نه" نام دارد، به زيرزمين بروند تا الهه به روی زمين بازگردد.

دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دايره، دنبک، ساز و نی لبک دستش می دهند، به زيرزمين می فرستند. شادمانی های نوروز و حاجی فيروز برای بازگشت دوموزی از زيرزمين و آغاز دوباره باروری در روی زمين است.

به گفته دکتر مزداپور با کشف اين لوح اکدی و ترجمه متن آن حدس مرحوم بهار تاييد گرديد و اسطوره حاجی فيروز رازگشايی شد.

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

۱۳۸۴ خورشيدی

سال نو مبارک

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

شاكى مايكل جكسون از 'آزار جنسى' حرف زد

 
 
 
 
مايکل جکسون با کمک دستيارانش وارد دادگاه می شود
مايکل جکسون با بيش از يک ساعت تاخير در دادگاه حاضر شد
گوين آرويزو، شاکی اصلی در محاکمه مایکل جکسون، در جريان شهادت روز پنجشنبه اش براى دادگاه توضيح ديد كه چطور و چه وقت مورد آزارجنسى قرار گرفته است.

گوين، پسر15 ساله ای که مايکل جکسون را به آزار جنسی خود متهم کرده است، روز پنجشنبه برای دومين روز پياپی در جايگاه شهود قرارگرفت و به هيأت منصفه دادگاه سانتا ماريا گفت كه اين اتفاق در اتاق خواب خواننده معروف پاپ رخ داده است.

مايکل جکسون روز پنجشنبه با يک ساعت تاخير در دادگاه حاضر شد. پس از آنکه آقای جکسون از حضور به موقع در دادگاه بازماند، قاضی او را تهديد به بازداشت کرد.

رادنی ملويل، قاضی دادگاه در ساعت هشت و نيم صبح که زمان آغاز جلسه محاکمه بود متوجه غيبت مايکل جکسون شد و يک ساعت به وی فرصت داد در دادگاه حضور يابد يا در غير اينصورت قرار وثيقه سه ميليون دلاری او را لغو خواهد کرد.

مايکل جکسون بالاخره در لباسی که به نظر می رسید پيژاما و کفش راحتی بيمارستان باشد وارد دادگاه شد.

در بيانيه اى كه تيم وكلاى مايكل جكسون منتشر كردند گفته شده است كه او پس از آن كه در موقع پوشيدن لباس زمين خورد براى مداواى درد شديدى كه در كمرش پيدا شده بود به بيمارستان رفت و به همين علت دير به دادگاه رسيد.

اما قاضی دادگاه به هيات منصفه گفت که تاخير متهم در رسیدن به دادگاه نبايد بر قضاوت آنها نسبت به وی در زمينه اتهامات کودک آزاری "تاثير نامطلوب" بگذارد.

آقای جکسون معمولا 15 تا 20 دقيقه زودتر از آغاز جلسه در دادگاه حاضر می شود.

گوين در شهادتش براى دادگاه تعريف كرد كه به اتفاق مايكل جكسون در تختخواب او خوابيده و بعد از اين كه آقاى جكسون سؤالات متعددى در باره روابط جنسى از او پرسيده دستش را زير پيژاماى او پايين برده و بدنش را لمس كرده است.

گوين گفت اين تجربه برايش عجيب بوده و به او احساس بدى داده است.

وى همچنين شرحى در مورد اين كه چگونه به خوردن شراب جلب شده داد و گفت مايكل جكسون به او گفته است تو مى دانى كه مسيح چطور شراب مى خورد؟ ما هم اسم اين را آب ميوه مسيح مى گذاريم.

به گفته گوين، مايكل جكسون از او خواسته است كه اين حرف ها بين خودشان بماند.

مايكل جكسون 10 مورد اتهام از جمله کودک آزاری و تظاهر به محبوس کردن این شاکی و خانواده اش را رد می کند.

وی ممکن است در صورت محکوميت با 21 سال مجازات زندان مواجه شود

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳

دادگاه مايکل جکسون و انعکاس آن در ايران

 
 
 
 
 
چند روز از محاکمه مايکل جکسون در دادگاه سانتا ماريا در کاليفرنيا می گذره. مايکل جکسون به اتهام آزار جنسی بچه ها به اين دادگاه احضار شده و از لحظه ای که اين جريان شروع شد، اخبارش لحظه به لحظه در روزنامه ها، اخبار و وب سايت های مختلف منعکس شده.

خلاصه انقدر ماجرای دادگاه سلطان پاپ سر و صدا کرده که در ايران هم يک سری از جوونای طرفدارش غيرتی شدن.

مايکل جکسون متهم است که دو سال پيش يک پسر بچه سيزده ساله رو فريب داده تا با اون همبستر بشه.

اما داخل ساختمان دادگاه چی ميگذره؟ قاضی "رادنی ملويل" با قرائت اتهامات مايکل جکسون دادگاه رو شروع کرد و متقابلا وکلای مدافع، خانواده شاکی رو متهم به باجگيری از مايکل جکسون کردن.

دادستان به هيات منصفه توضيح داد که دنيای مايکل جکسون از پارسال يعنی زمان پخش يک فيلم مستند درباره زندگی او، زير و رو شد.

در اين فيلم مايکل جکسون می گه من عاشق بچه هام و حتی اقرار می کنه که بارها با بچه ها روی يک تخت خوابيده. مايکل می گه از نظر اون اشکالی نداره که مردی به سن او با بچه های غريبه روی يک تخت بخوابن.

سازنده اين فيلم، مارتين بشير خبرنگار بريتانيايی، روز چهارشنبه برای شهادت به دادگاه احضار شد اما به هيچ سوالی پاسخ نداد و گفت فيلم من گويای همه چيز هست.

اما اون طرف دنيا در ايران طرفدارهای مايکل جکسون بيکار ننشستن و همين دو سه روز پيش حدود ۶۰ نفرشون، پلاکارد به دست رفتن تو خيابون تا حمايت خودشونو اعلام کنن.


حميد يکی از طرفدارای پروپا قرص مايکل که خودش در اين تظاهرات شرکت کرده و يک سايت هم در اين رابطه به راه انداخته گفت تظاهر کنندگان از بابل، اهواز، اصفهان، شيراز و غيره در تهران جمع شده بودن و با شعار دادن از مايکل جکسون حمايت می کردن.

اما در حاليکه حميد و بقيه طرفدارای مايکل جکسون حمايت بی دريغشون رو نشون ميدن، دادستان هم مدارکی رو به دادگاه ارائه داده مبنی بر اينکه مايکل صدها مجله سکسی به بچه هايی که به خونش دعوت می کرده نشون می داده. تا جايی که حتی اثر انگشت اونها روی اين مجله ها پيدا شده.


دادستان همچنين از قول اون پسر بچه شاکی تعريف می کنه که چطور مايکل جکسون اون رو روی تخت خودش در نورلند مورد تجاوز جنسی قرارداده.

به هر حال اين پرونده وحشتناک تا به حال ۱۵۰۰ خبرنگار رو به سانتا باربرای کاليفرنيا کشونده و يک جوری زندگی مردم اونجا رو هم به ريخته. بيرون دادگاه شده پر از دکه های اغذيه فروشی و نوشابه فروشی. تمام کازينو ها و هتل ها پر شدن از مردمی که برای تماشای اين سيرک به اونجا اومدن. به نظر گری کل من يکی از همين خبرنگارايی که رفتن سانتا باربارا پوشش ديوانه وار خبری اين پرونده همه چيز رو در اين شهر مختل کرده.


  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳

کنسرت شادمهر و آريان در لحظه تحويل سال در آلمان

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۳

نگاهی به زندگی هنری هايده، به مناسبت پانزدهمين سالمرگ او

 
 
 
هايده
هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف، علی تجويدی آغاز کرد.
سی ام دی ماه امسال، پانزده سال از مرگ نابهنگام "هايده" خواننده خوش صدای موسيقی سنتی می گذرد. خواننده ای که آن گونه که بايد و شايد در باره اش صحبت و داوری نشده است.

در سال های پس از انقلاب، ميان 1360 و 1368 و شايد به سبب ترانه های غميادانه (نوستالژيک) وطنی که می خواند، روز به روز بر شمار طرفدارانش در بيرون از ايران افزوده می شد، هر چند که در خود ايران نامش حتی از فهرست کتاب های مرجع زدوده شده بود.

از همين روی برای يافتن زندگينامه دقيق او سر در هر منبع موسيقائی فرو برديم که در اين سال های اخير تعدادشان نيز زياد شده است. چيز دندان گيری نصيب مان نشد. مثلا زاد روزش و زندگی پيش از خوانندگی اش را در اين منابع نيافتيم، ولی در همه آن ها به "تحقير" و تکرار آمده که نام اصلی اش "سکينه دده بالا" بوده است. گويی نام می تواند تعيين کننده کيفيت صدای او بشود!

هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به "کاشف صداهای ناب"! البته صدا ها راکشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا "رنود" آنها را از او به غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده که تجويدی آهنگ تازه ای را در "مخالف سه گاه" و در پيوند با شعری برانگيزاننده از "رهی معيری" آماده اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده و صدای هايده نيز متقابلا ترانه "تجويدی - معيری" را تاثير بيشتر بخشيده است.

متن اين ترانه که "آزاده" نام دارد، آخرين کار موسيقائی " رهی معيری" است که در تب بيماری آن را سروده و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت.

هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت

تجويدی خود در يک گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت "آزاده" گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه، بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام کرده است.

ترانه نشان می دهد که رهی، در بستر مرگ به تنها چيزی که برايش باقی مانده بود، می نازيده است به آزادگی:

- "يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟/
تا رفته از جانم برون، سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی/
گلبانگ مستی آفرين/ هم چون رهی سر دادهام من/
مرغ شباهنگم ولی/ در دام غم افتاده ام من/
خندان لب و خونين مگير/ مانند جام بادهام/ آزاده ام من!..."

تجويدی در گفتگويی که با او داشتم گفت: "آزاده را هيچ خواننده ديگری نمی توانست چون هايده با چنين وسعت صدايی بخواند ... هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد..."

راه ديگر

هايده، اگرچه در سالهای پيش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بيشترين زمان و توان خود را در خدمت "بازار" قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزشها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند:

"جامعه بود که اين ها را به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند... زندگی غير از اين را اجازه نمی داد..."

صدای هايده و برخی از ترانه های "غميادانه" او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است

هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح "مردمی"، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه "مردمی" شدن به هايده ياری رسانيدند، او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد!

مهاجرت به "شهر فرشتگان" (لس آنجلس) پس از انقلاب کار را ديگر يکسره کرد. مهاجران مخاطب موسيقی آن قدر خسته و شکسته بودند که ديگر به ارزشها نمی انديشند و تنها "تفريح و سرگرمی" می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از "تفريح و تجارت" موسيقی معروف به "لس آنجلسی" به دنيا آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد.

اين حرف، بدان معنا نيست که در ترانه های غربتی هايده هيچ گوشه با ارزش دلنوازی وجود ندارد. در وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين دنيای "بی صدائی" و "بد صدائی" خود، نفس ارزش است!

هايده در اين هشت نه سالی که در مهاجرت به سر برد، دست کم توانست بخواند. اگر در ايران مانده بود سرنوشتی بهتر از "پريسا" و "هنگامه اخوان" پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند!

صدای هايده و برخی از ترانه های "غميادانه" او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است.

هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان "وست وود" لس آنجلس به خاک سپرده شد.

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

هايده ۱۵ سال بعد از مرگ و اتفاق مرموز آخرين مصاحبه

 
 
 
 

مصاحبه با آقای مهدی ذکايی سردبير مجله جوانان در امريکا

"خانم هايده ابتدا اومده بود لندن. مدتی بعد از انقلاب اونجا زندگی کرد و کار کرد و بعد اومد آمريکا و اينجا فعاليتش رو شروع کرد. هايده شبی که در سانفرانسيسکو روی صحنه بود درگذشت. بعد از کنسرت بلافاصله دچار حمله قلبی شد و فردای آن روز در گذشت. من فکر کنم اون موقعی که اين اتفاق براش افتاد هايده در بهترين موقعيت خوانندگی بود و هيچ کس در برابرش نبود."

" و اون موقع يادمه که تمام آلبوم ها وآهنگاش گل کرده بود و روی صحنه هم موفق بود. هايده وقتی فوت کرد که در اوج بود. وقتی که رفت ، مردم خيلی خيلی متاثر شدن. براش با شکوه ترين مراسم خاکسپاری و هفت و يادبود رو برگزار کردن که در تمام سالهای اخير چنين مراسمی برای کسی انجام نشد و جای هايده هميشه خاليه وصدا وآهنگاش هميشه موندنيه."


"چهل "

"هايده وقتی فوت کرد چهل و هفت سالش بود. ما ملاقاتهايی زيادی باهم داشتيم . روحيه خيلی خيلی خوبی داشت."

"ماجرای عجيب آخرين مصاحبه هايده"

مهدی ذکائی : آخرين مصاحبه هايده درست يک هفته قبل از مرگش بود. يک هفته بعد که مجله در اومد دقيقاٌ يک روز بعد از مرگش بود. يکی ازعجيب ترين اتفاقاتی که قبل از مرگ هايده افتاد اين بود که آقای حسام ابريشمی که نقاش معروفی در آمريکا است. يک طراحی برای روی جلد مجله در کنار عکس هايده انجام دادن که چشم هايده کاملاٌ روی اين طرح خيره شده بود و درمورد با اون سوال می کرد


"بعداً فهميدم که اين طرح در امريکای جنوبی سمبل مرگه و تقريباً به شکل يک دلقک در حال رقصه. خاطراتی که از آخرين مصاحبه با هايده در ذهن دارم اينه که از کسانی گلايه می کرد که خيلی اذيتش کرده بودن. خيلی از شايعاتی که مطبوعات براش ساخته بودن دل آزرده بود.
ولی گفت که دوباره روی پاهام می ايستم و می خوام از نو شروع کنم و بسيار فعالتر از قبل باشم و کارهام رو گسترش بدم."

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

سفر زمان و مکان اینبار با ماشین ژیان

 
 
ما وارد اروپا و سپس انگستان شديم. اتفاقاً من در انگلستان حدود ۱۶ برنامه راديويی در بی بی سی اجرا کردم.


به هر حال به فرانسه رفتيم و از اونجا هم قسمتی از کشورهای اروپايی رو ديديم. البته ما کار زيادی در اروپا نداشتيم به دليل اينکه برای ما کاری برای انجام دادن نبود، جز اينکه تحقيقات و مقالات و فيلم های خودمون رو در کشورهای مختلف اروپايی ارائه می داديم و قسمتی از هزينه های سفرمون رو از طريق فروش همين مقالات و فيلم ها به سازمان ها و تشکيلات مختلف کسب می کرديم.


به هر حال بعد از ۷ سال که ما با اون موتور سيکلت ها سفر کرديم، در فرانسه شرکت سيتروئن، در مقابل فروش مقالاتی که به اونها داده بوديم به ما يک ماشين هديه دادند.

ما به وسيله اون اتومبيل و يک موتور سيکلت که عبدالله سوارش بود از کشورهای اروپايی، اتريش، ايتاليا و يوگسلاوی و بلغارستان و ترکيه گذشتيم و بعد از ۷ سال وارد ايران شديم. ما فقط حدود ۳ ماه در ايران توقف کرديم و با کمال تاسف سومين روزی که ما وارد ايران شديم، مادرم به دليل بيماری چندين ساله ای که داشت، فوت کرد. به هر حال بعد از سه ماه موتور سيکلت ها رو زمين گذاشتم و به وسيله همون اتومبيل سيتروئن سفر دوم خودمون به سمت قاره آفريقا رو از طريق کويت و عربستان سعودی شروع کرديم.


جالب اينجاست وقتی ما سفر خودمون رو از تهران شروع کرديم، صدها نفر از دوستان و اقوام دنبال ما می آمدند. وسط جاده ايستاديم و در صد کيلومتری گفتيم که بابا شما کجا دارين مياين؟ ما بايد بريم! به هر حال خداحافظی کرديم اما همون موقع يکی از دخترهای فاميل که با ما دوست شده بود بعد از اين همه تشريفات اومد و گفت "عيسی، حالا نرو! کجا ميری؟"


ما بالاخره سفر خودمون رو ادامه داديم. از طريق جنوب ايران به وسيله يک بلم از آبادان خودمون رو به کويت رسونديم. از اونجا می خواستيم به عربستان سعودی بريم. هنوز بيش از ۲۰ کيلومتر از شهر کويت دور نشده بوديم که آسفالت جاده مبدل به يک صحرای خشک و شن زار شد. در همه جای اون هم لوله های نفت خام، مثل تار عنکبوت تو هم پيچيده بودند. يکی دو ساعت بيشتر طول نکشيد که به مرز عربستان سعودی رسيديم.


ما خودمون رو بعد از دو روز به شهر رياض رسونديم. در واقع مشکل بزرگ ما در راه رسيدن به خانه خدا، از اينجا شروع شد. چون ما قصد داشتيم که به کعبه بريم. ما در حاشيه صحرای رب الخالی به طرف مکه می رفتيم که يک صحرای خشک و بسيار طولانی هست. اکثراً ما رد پای کاروانان با شتر رو پی می گرفتيم.


حدود ۲ روز راه رو طی کرده بوديم که طوفان خيلی شديدی شروع شد. بعد از مدتی همين کوره راه ها و ردپا ها به خاطر طوفان از بين رفتند! به همين دليل ما خيلی دور خودمون گشتيم و بالاخره بنزين اتومبيل ما تموم شد! طوفان شن انقدر شديد بود که اتومبيل ما بعد از مدتی زير خروارها شن و ماسه دفن شد!


به هر حال حدود ۶ تا ۷ روز گذشت و ما قادر نبوديم که يک قدم جلوتر بريم! آب و غذای ما هم تقريباً تموم شده بود! بعد از اينکه اين طوفان فرو نشست، يک کاروان شتری که از فاصله دور عبور می کردند ما رو ديدند و نجات دادند! اونها کاروانی بودند که در صحرا زندگی می کنند و هميشه در حال کوچ کردن هستند! بعد از اينکه اتومبيل رو از زير ماسه ها بيرون کشيديم مجبور شديم اون رو چند روزی به وسيله يک شتر بکشيم! بعد از مدتی بالاخره بنزين گير آورديم و دوباره حرکت کرديم به سمت مکه!


به دليل اينکه آقای ابن سعود سفارش ما رو به روسای مکه کرده بودند، ما در شهر مکه در واقع مهمون شهردار مکه شديم. در مدت اقامت خودمون در اين شهر، پذيرايی خيلی گرمی از ما به عمل اومد. قبل از ورود به شهر، لباس مخصوص حج رو تنمون کرديم و مراسم حج عمره رو به جا آورديم.


در دومين روز به همراه شهردار مکه و يک مهندس معمار مصری که بازسازی کعبه رو به عهده گرفته بود، کليه قسمت های جالب کعبه رو ديدن کرديم. بعد ما مشغول فيلم برداری شديم و بايد توجه بدم که اين اولين فيلم مستندی بود که از خانه خدا و مراسم حج تهيه شده بود.


در اون سال ها موقعی که ما اقدام به تهيه اين فيلم کرديم کار بسيار خطرناک و دشواری بود. برای اينکه نگهبانان صحن کعبه، کوچکترين حرکت هر نفر رو زير نظر داشتند. اما ما به دليل اينکه مهمان شهردار مکه بوديم، به هر حال اين کار رو با دلهره زيادی انجام داديم.

بعد از مراسم حج، عازم آفريقا شديم!


ادامه دارد...

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

مايکل جکسون


ما هم به خاطر اين شعار که "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" و به خاطر اينکه شما هم مکنه علاقه ای به اين ستاره موسيقی پاپ داشته باشيد، به جای روزها و رويدادهای معمول، وقت برنامه را به اين خبر و سابقه موضوع اختصاص داديم. همين طور نگاهی می کنيم به زندگی اين خواننده معروف و بعضی از آهنگ های او.

روز دوشنبه اين هفته مايکل جکسون برای شنيدن اتهاماتش در دادگاه شهر سانتا مارينا در کاليفرنا حاضر شد. اما جمعيت علاقمند که از ساعت ها پيش به اميد روشن شدن چشمشان به جمال او و اعلام حمايت از اين خواننده محبوب در مقابل دادگاه اجتماع کرده بودند، تا توانستند هورا کشيدند و علاقمندی خودشان را به اين خواننده سرشناس ثابت کردند!


مايکل جکسون در پاسخ به تظاهرات دوستدارانش به آنها اطمينان داد که از دادگاه روسفيد بيرون خواهد آمد و گفت: "لطفاً بدون تعصب و پيش داوری به من اجازه دهيد که در دادگاه از خودم دفاع کنم. من هم مثل هر شهروند ديگر آمريکايی مستحق يک محاکمه منصفانه هستم. من تبرئه خواهم شد و با روشن شدن واقعيات، حقانيت من هم ثابت خواهد شد."

مايکل جکسون به اتهام داشتن روابط نامشروع با يک پسر بچه خردسال در دوسال پيش و در پی شکايت خانواده اين کودک محاکمه شد. از برملا شدن اين خبر تا به امروز بارها اين موضوع به صدر خبرها رفته است.


مصاحبه هايی زيادی با مايکل جکسون شده و کودکان بسياری در حمايت از او با رسانه ها گفتگو کردند. چندی پيش پليس آمريکا به ويلای مجلل او موسوم به Never land يورش برد و هرچه فيلم و سند و مدرک به دستش رسيد، برای تحقيق و برسی ضبط کرد و با خودش برد.

در گذشته هم در يک مورد که نام مايکل جکسون در ربط با اتهام مشابهی در رسانه های جهان انعکاس پيدا کرد، خانواده کودک شاکی با قبول مبلغ قابل توجهی از طرح اين پرونده در دادگاه خودداری کردند.


در اين هفته با حضور کوتاه مايکل جکسون در دادگاه سانتا ماريا، در روز دوشنبه انتخاب و بررسی صلاحيت هیأت ژوری آغاز شد که خود احتمالاً ماه ها به طور خواهد انجاميد تا از بين صدها نفری که برای اين منظور برگزيده شدند، چند نفری واجد صلاحيت برای حضور در دادگاه به عنوان هیأت ژوری يا هیأت منصفه انتخاب شوند.

سر رو صدای محاکمه مايکل جکسون بار ديگر فرصتی پيش آورده است تا با مرور ۴۰ سال زندگی هنری بی نظير او، با اين خواننده استثنائی بيشتر آشنا شويم.


مايکل جوزف جکسون، ۴۳ سال پيش در شهر "گری" در ايالت "اينديانا" آمريکا متولد شد. در چهار سالگی به چهار برادر بزرگترش پيوست و به اتفاق و تحت نظر پدرش يک گروه خواننده خردسال به نام Jackson ۵ را تشکيل دادند. ۶ سال بعد اين گروه قراردادی با شرکت معروف Motown Records بست و يک سال بعد از آن، يعنی در سال ۱۹۶۹ آهنگ I want you back ( می خواهم برگردی ) به صدر جدول آهنگ های پر فروش آمريکا راه يافت. يک سال بعد از آن به دومين آهنگ پرفروش پاپ در انگلستان مبدل شد. در سال های ۱۹۷۱ و ۱۹۷۲ به ترتيب دو آهنگی که فقط با صدای مايکل جکسون اجرا شده بود در صدر پرفروش ترين آهنگ های آمريکا قرار گرفت.


مايکل جکسون جوان در سال ۱۹۷۸ در فيلمی به نام The wiz ظاهر شد و يک سال بعد اولين آلبومش به نام Off The Wall را منتشر کرد. در سال ۱۹۸۰ برنده جايزه مهم Grammy شد که در مقايسه، جايزه اسکار در عالم موسيقی پاپ محسوب می شود. سال بعد آْهنگ One day in your life برای اولين بار پرفروش ترين آهنگ روز در انگلستان شد. تا اينکه انتشار آهنگ Billy Jean مايکل جکسون در سال ۱۹۸۳ با استقبال کم سابقه ای مواجه شد و نقطه عطفی در زندگی اين خواننده به وجود آورد.


مايکل جکسون در سال ۱۹۹۴ با ماری پريسلی، دختر الويس پريسلی ازدواج کرد که چندان دوامی نياورد. در سال بعد، اولين ماجرای روابط نامشروع او با يک کودک علنی شد که به پرداخت ميليون ها دلار به خانواده شاکی منجر شد. سرانجام در سال ۲۰۰۳ يعنی دو سال پيش همين جريان رابطه نامشروع با يک پسر ۱۳ ساله علنی شد که محاکمه آن، همان طور که گفتيم از دوشنبه اين هفته آغاز شده است

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

دريا دادور

دريا دادور
 

برای کسانی که علاقه ای به اپرا ندارن شديدا توصيه می کنم که به گفتگويی که با دريا داشتم توجه کنن.

دريا به دو زبان ( فارسی و فرانسه ) و چند لهجه (کردی و گيلانی و . . ) آواز می خونه و محاله کنسرتی اجرا کنه و سالن پر نشه .

من که اصلأ اهل اپرا نيستم ( تقصير مادرمه که همه اش می گفت: سرم رفت) لحظه شماری می کنم که صدای دريا رو به طور زنده بشنوم و از ابتکاراتی که در کار اپرا کرده لذت ببرم.

"دريا دادور" چندی قبل در ونکوور کانادا برای زلزله زدگان بم يک کنسرت اجرا کرد. خوشبحتانه قبل از اينکه برگرده پاريس (محل اقامتش) اومد لندن و چند ساعتی، قبل از اينکه قطارش لندن رو ترک کنه در استوديو مهمان ما بود.


خلاصه گفتگو

بهزاد: يادته سه سال پيش توی جشنواره هنر پاريس برنامه اجرا کردی و من همه اون رو ضبط کردم؟ بعد رفتيم توی کافی شاپ نشستيم و کلی صحبت کرديم. يادته؟

دريا: بله يادمه.

خوب من اون گزارش رو گم کردم!!! در نتيجه اين اولين مصاحبه با تو است که داره از بی بی سی پخش ميشه!


پس به خاطر اين بود که من يک مدتی ديگه هيچ خبری از شما نداشتم!!!؟؟؟

هيچ خبری نداشتی که هيچ! من همش از دستت فرار می کردم! به هر حال خيلی خوشحالم که پيش مايی. اخيراً هم کنسرتی داشتی برای زلزله زدگان بم. من خودم زياد طرفدار اپرا نيستم. اما با تنظيم ها و آهنگ های تو خيلی کيف کردم. به خصوص اينکه فقط يک نوازنده پيانو با تو همراهی می کنه، ولی با اين حال انگار چيزی کم نداره!

به خاطر اينکه ما می خواستيم کمترين بودجه استفاده بشه، و تنها سازی که من فکر کردم جوابگو و مکمل صدای منه پيانو بود، بنابراين اون رو انتخاب کرديم. اين بود که با همکاری يکی از نوازنده های پيانوی خيلی خوبی که در پاريس می شناسم، آقای "نيما سرکشيک "، اين برنامه رو اجرا کردم.

من سبک اپرا رو در واقع در کارهای محلی خودم استفاده می کنم. در اصل در اين آهنگ ها از صدای خودم به عنوان يک ساز استفاده می کنم. يا اينکه بعضی وقت ها اين سبک رو با سبک محلی و موسيقی اصيل ايرانی که خودم خيلی گوش می دم تلفيق می کنم. شما می تونين تکنيک موسيقی رو تغيير ندين ولی حس بيان رو در هر موسيقی که دوست دارين تغيير بدين.

البته بزرگترين نکته همينه. يعنی موسيقی محلی ما پر احساسه، در حاليکه اپرا خشک جلوه می کنه! نمونه های زيادی شنيديم که خواننده اپرا عالی می خونه، ولی اون حسی که يک خواننده سبک محلی داره می خونه رو نميده. به نظر من تو اين حالت رو متوجه شدی.


بله دقيقاً. شما وقتی آهنگ های مقامی ايران رو گوش ميدين، می بينين يک نفر که حتی نمی دونه "نت" اصلا چيه! مثلا تو کوهستان با يک "دو تار" از ته دل فرياد می زنه و انقدر از لحاظ حسی قوی می خونه که موسيقی اصيل فلامنکو، هند و جاز رو برای آدم زنده می کنه. من خيلی از اين حس و حال خواننده های محلی الهام می گيرم.

من از آهنگ "می خوام برم کوه" که در ونکوور اجرا کردی خيلی خوشم اومد.

بله در اين اجرا خيلی اپراتيک شروع می کنم. من با انجام اين کار يک جوری صدايم رو در معرض خطر قرار می دم، چون اين کار تلفيقی از اين دو تکنيکه که از حس اپرا خارج می شه.

البته من ده سالی صبر کردم که اين تکنيک انقدر در من جا بيفته که الان هيچ خطری برای صدمه زدن به تار صوتی خودم نمی بينم.


من خيلی دوست دارم که آهنگ ها رو هم تلفيق کنم. ولی به طور کلی بعضی وقت ها چهار- پنج تا آهنگ رو، پشت سر هم با هم تلفيق می کنم! يا اينکه حتی آهنگ ها به زبان های مختلف رو با هم تلفيق می کنم. مثلاً ممکنه يک آهنگ فرانسوی رو با آهنگی از "دلکش" تلفيق کنم!

خيلی کار جالبيه. چون تو در فرانسه درس خوندی و اين کار تو نشون دهنده روحيه نسلی است که می تونه فرهنگ ها رو با هم بياميزه.

بله. مسلمه و من مطمئن هستم که خيلی ها اين کار رو می کنند. اصلاً من توی دنيايی زندگی می کنم که تلفن همراه رو بر می دارم انگليسی صحبت می کنم، دو دقيقه بعد از اون با يک نفر فارسی حرف می زنم، بعد می رم توی مدرسه فرانسوی صحبت می کنم! پس اين حس رو توی تنظيم هام به کار می برم.

مثلاً وقتی می خوام آهنگ "Summer Time" رو با صدايم بداهه سازی کنم، اول عادی می خونم ولی دفعه دوم با حس ايرانی می خونم! يا مثلاً يک آهنگ دشتی ايرانی رو بعد از اون می خونم!


وقتی روی صحنه اينطوری آواز می خونم، شنوندگان اروپايی و انگليسی زبان يک حس نزديکی با ما پيدا می کنن و يک جور ديگه به فرهنگ ما نگاه می کنن. وقتی بعد از آهنگ های تلفيقی، سه تا آهنگ ايرانی هم می خونم ديگه براشون فرق نمی کنه که آهنگ به چه زبونيه!

من همش توی اين فکر بودم که اپرا چطور می تونه جوان پسند بشه و دارم می بينم که سبک کار تو می تونه در اين کار موفق بشه.

بله. برای اينکه شما خيلی از کارهای World Music رو می بينين که از اپرا استفاده می کنن، چون اپرا خودش يک تکنيکه و می تونه يک ساز محسوب بشه.

من شاگردهايی دارم که به من می گن که ما نمی خوايم اپرا بخونيم و فقط دوست داريم آواز خوندن ياد بگيريم! به هر حال تکنيک و سبک اجرا، نگه داشتن دست و اندام روی صحنه، نگه داشتن درست صدا از تکنيکهای اپراست که برای هر سبکی آموزنده است و حکم يک راهنما رو داره. تکنيک اپراتيک مانع شما نمی شه، بلکه کمک هم می کنه.


من قبلاً که با تو مصاحبه کرده بودم ( همونی که گمش کردم! ) يادمه تو به تکنيک حفظ سلامت خواننده هم خيلی وارد هستی! مثلاً گاهی اوقات اتفاق می افته که خواننده می خواد بره روی صحنه، يک دفعه شب قبلش سرما می خوره! تو جزو خواننده هايی هستی که فوری می تونی خودتو شفا بدی و فرداش بری روی صحنه !!!

بله. زمانی که ما درس می خونديم، "مواظب خودمون بودن" هم جزو درسهای ما بود. بعد از يکی دو سال اول که تارهای صوتی شما حساس می شه و ممکنه زود آسيب ببينه، بايد خيلی مواظب بود. بنابراين من با استفاده از داروهای هوميو پاتی و رسيدگی فوری به سلامتيم، ظرف چند ساعت خوب می شم.

حالا اينکه جای خودش خيلی ها به خاطر ترسی که از رفتن به صحنه داشتند کنسرت هاشون رو لغو کردن! حتی يادم هست يک شب تو مريض بودی و فرداش خوب شدی و رفتی روی صحنه!


خوب نشدم، اما خوندم! تار صوتی کوچکترين ماهيچه بدنه و خيلی حساسه! اين تارها با يک سرفه می تونن آسيب ببينن. اينه که من يک سری تکنيک هايی رو بلدم که کمکم می کنه. مثل يوگا!

وقتی برای اجرای کنسرت به يک کشور ديگه می رم، با چند ساعت يوگا و تمرکز خودم رو با آب و هوا و حس اون کشور وفق می دم و جوری می شه که انگار سالها اونجا زندگی کردم.

دريا درباره کنسرت هايی که اخيراً داشتی توضيح بده.

خيلی ها می خواستن برام کنسرت بذارن، اما نميشه به همه اونها اعتماد کرد. من قبول کردم که در سه کنسرت شرکت کنم. اين کنرست ها به نفع بم اجرا شد. دو کنسرت در نيويورک آمريکا و يکی هم در ونکوور کانادا.

از سابقه خودت بگو...

سابقه من ... دو سال زندان بودم، چهار سال فراری بودم و سه سال هم اعدام شدم!!!

نه نه! از سابقه اپرا و خوانندگی منظورمه!

من درسم رو در تولس (فرانسه) تموم کردم. در رشته اپرا مدال طلا گرفتم که به اون ديپلم آواز هم گفته ميشه که بالاترين رتبه آواز هست. تخصص خودم رو در رشته آواز "باروک" گرفتم و سه- چهار سال در سبک آهنگ های قرون وسطی کار کردم. فوق ليسانس هنرهای تجسمی هم دارم که توی کارهای هنری من از نظر خلاقيت خيلی کمکم می کنه. نمی خوام اسم خودم رو امروز خواننده اپرا بگذارم. من فقط می گم خواننده هستم. چون فعلاً دارم تلفيقی از سبک های مختلف انجام می دم و به هر حال حسی که به مردم ميدم از همه چيز برام مهم تره.

 

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

بانوی هزار ترانه

۱۸ بهمن

ميلاد بانوی هزارترانه

“Wow! Your hair looks great!”

            “Why thank you, it’s Googoosh style!”

            Yes, Googoosh style. Ever since this glamorous princess hit the stages more than forty years ago, everybody wanted her style. However, it was not just Googoosh’s clothes that intrigued other people, it was her overall marvelous personality and class. Personality, oh my God, for-get-about-it! Sometimes in news media we hear that some big name star attacked a reporter or the star, out of their anger, said some malicious words to the reporter. Then that reporter went straight to the press and publicized the “bad-side” of that big star. Well, Ms. Googoosh is not your average star, and Ms. Googoosh gets drilled with questions everything she walks out of her house. Nevertheless, I have never heard of Googoosh brawling with a reporter that got on her nerves, come on, we are talking about Ms. Googoosh. When Googoosh speaks she is very meticulous with her choice of words, making sure to satisfy the question, but never insulting another party, even after they have done the same. Now these were just a couple examples of Googoosh’s class and ineffable personality, let’s now get into her style.

            Back in the 1970’s in Iran, all that Googoosh did, the nation and sometimes the world did. She was the icon of all icons. Girls wanted to be her, and boys wanted her. She had just the exact formula for a princess: class, looks (oh my God, does she have looks), character, talent, skills, manners, morals, and just the most vivarant way of living imaginable. With all these amazing qualities, it not hard to wonder why the world was shadowing her every move. The hair, what Googoosh wore her hair like was what was “in.” If you did have the newest Googoosh do, then well you didn’t have anything. For those people that had the money, they would try to buy replicas of Googoosh’s dresses to wear, even though almost all of Googoosh’s dresses were made personally for her. She was the “in” and if you didn’t realize that, then you would be in the “out!”

            A woman of all women, she has it all. For those reasons, I would like to thank you Googoosh, from the women’s point:  thanks for keeping our fashion alive and original. From the men: thank you for showing us what women beautiful women can do to a man.

 

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

دی جی علی گيتر

علی گيتر

متولد ۱۰ مارس ۱۹۷۵ تهران

محل اقامت دانمارک

 دبی 2004

اوکراین

 

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳

مهدی مقدم

 

محل تولد : تهران شهرک پاس فرهنگیان-محل سکونت اقدسیه
رنگ چشم قهوه ای
رنگ مو  مشکی
قد :180 سانتیمتر
رنگ مورد علاقه  مشکی
ماشین مورد علاقه  ماشین آمریکایی
آخرین فرزند خانواده
مجرد
دیپلم گرافیک
آشنا با نقاشی و کار های  دستی
در حال ساخت آلبوم دوم

برای مهدی عزيز آرزوی موفقيت دارم...

 

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳

کنسرت عصار

اين بار هم به دليل مشکلات باز هم نتونستم به کنسرتش برم ولی عکس هايی

از کنسرت رو براتون اينجا آوردم .

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۳

۲۰۰۵

سلام سال نو مبارک

 

  
نویسنده : اهورا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۳

← صفحه بعد